مختار شهر کلن و ایام نوروز
فروردین ۹م, ۱۳۸۹ | By colognelife | Category: اندیشه و دیدگاهها, مختار کلن
دو هفته قبل از فرا رسیدن نوروز، درست آن روزهائیکه سرما تا زیر جلد آدم نفوذ میکرد، با خانم بچهها نشسته بودیم و از قضای روزگار مهمان هم داشتیم. مهمانان سیگاری ما زن و مرد، هراز چند گاهی بلند می شدند، در رو به حیاط رو باز کرده و سرمای تر و تازه را به درون اطاق راه می دادند. بنده در چنین فضائی هوس بهار و نوروز به کلهام زده بود. پرسیدم خانم امسال که سبزه نگذاشتی؟ رو به خانم پهلو دستی اش کرد و گفت، هر سال خودش مسئول این کار بوده و امسال یادش رفته، یک لبخندی هم تحویل بنده داد.
در همین هنگام حضرات سیگاری برگشتند و دوباره اتاق پراز هوای سرد شد. خانم مهمان که یکی از سیگاریها بود و نمیدانم چطور از پشت در بسته صدای ما را شنیده بود، گفت منهم امسال سبزه نگذاشتم، پارسال رفتیم یک جشنی، هم نوروزمان خراب شد و هم اعصابمان. من امسال هیچ کجا نمی رم و پام و از خونه بیرون نمیذارم. خانم بنده که این فرمایشات را به سود خود نمی دانست، گفت اتفاقا” من پارسال با یکی از خانمهای فامیل رفتم کلن آرنا و تا ساعت ۵ صبح بزن و بکوب بود.
آن شب این بحث بدون نتیجه ماند. چند روز مانده به شب چهارشنبه سوری، خانم بنده با چند کیسه پلاستیکی در دست وارد خونه شد و شروع کرد به آه و ناله و اعتراض، که تو توی خونه نشستی و من باید برم حمالی! سرکار خانم با ماشین رفته و با ماشین هم برگشته بودند.
خودش رو روی مبل نازنینش ولو کرد و بستههای پسته و آجیل و شیرینی و تنقلات و یک عالمه پوستر و کاغذ تبلیغاتی را روی میز ولوکرد و گفت، پیدا کردم، شب چهارشنبه سووری بریم برنامه …………..، همراه با آتیش بازی و موسیقی! شب نوروز هم میریم رستوران…. شام و شیرینی و میوه به همراه موسیقی زنده فقط ۴۰ یورو! بعد شروع کرد به گزارش دادن در مورد برنامهها و غذاهای رستورانهای شهر کلن. سرانجام گفت بلیت برنامه کلن آرنا رو هم گرفتهام.
بعداز پایان اخبار فرهنگی، تکلیف مشخص بود. بحث بر سر انتخاب نبود، بحث بر سر ارگانیزهکردن و به اجرا درآوردن کل برنامه نوروزی بود. گفتم خوب با این بچهها چطور میری کلن آرنا؟ گفت کی گفته با بچهها می رم، من و خانمها……،….،…..،….،….،….،…..،…..،….،….،…..،…..،….،…..،…….،……باهم میریم. گفتم مگه تیم فوتبال تشکیل دادی، اینهمه آدم رو چطور جمع کردی؟ گفت سرراه تلفنی باهمشون صحبت کردم و قرار است فردا برم براشون بلیط بگیرم. پرسیدم مگه خودشون چلاقن؟ گفت اینجوری حرف نزن، هرکدام از یک شهری میاد و دسترسی هم به فروشگاهای ایرانی ندارند. گفتم آخه این کاروان را کجا اسکان میدی؟ مگه هتل بازکردی؟ شب عیدرو میخوای به ما زهرمار کنی؟ گفت فعلا” زنگ بزن و برای شب عید برای همه مون در رستوران… جا رزرو کن؟ گفتم آخه این رستورانی که تو میگی اصلا” گنجایش این همه آدم رو نداره؟ گفت من نمی دونم خودت باید یهجوری درستش کنی؟ چی چی رو درستش کنم؟ مگه من می تونم رستوران مردم رو بزرگ و کوچک کنم، مگه من کیم؟ خیلی آروم گفت:” مگه تو مختار شهر کلن نیستی؟
شب عید هیچ کجا نرفتیم، جلو تلوزیون نشستیم، خانم اینقدر از این کانال به اون کانال پرید که اعصاب همه را خط خطی کرد. آخر سر تلوزیون را خاموش کرد و گفت برو کیف پولت رو بیار ببینم! می دانستم مخالفت کردن با حضرتش یعنی خراب شدن شب نوروز. رفتم سریع کیف پول رو آوردم و گذاشتم کف دستش. دست کرد توی کیف و ۵۰ یورو برداشت و گفت ۲۰ یورو ورودی خودت، برای هرکدوم از بچهها هم ده یورو حساب می کنم. کیف پول رو گذاشت توی دستم و گفت ساکت بشینید الان برمی گردم. من و بچهها همینطور نشسته بودیم و همدیگر رو نگاه می کردیم. بعداز ده دقیقه با قیافه کاملا” عوض شده برگشت، سی دی پلیر را روشن کرد و شروع کرد به رقص عربی، بعداز اینهمه سال تازه فیهمیدم که این خانم عجب هنرمندی است. آن شب را ما اینطور گذاراندیم. شما چی؟ در ضمن تیم فوتبال خانم هم از هم پاشید و نیامدند. حال باید دید که روز سیزده بدر برمن و ما و شما چه خواهد گذشت!
مختار شهر کلن


